عماد الدين حسن بن علي الطبري
351
كامل بهائى ( فارسي )
دعوى كرد بر على چنان كه در روايت آمده و من اين مسأله را از صادق عليه السّلام پرسيدم كه ايشان چون به قضاى او راضى شده باشند بايد كه حاكم عادل بوده باشد . امام گفت يا جميل اين حجت است بر ايشان و اين چنان بود كه اگر على عليه السّلام دانستى كه از مخالفات عباس را حقى است به او تسليم نمودى و همچنين عباس ليكن على روزى با عباس گفت يا عم اين مرد ميراث و مجلس ما فروگرفته طريق دفع آن مىبايد كرد . باز على عليه السّلام گفت طريق آن است كه تو مرا پيش ايشان برى و از من ميراث رسول عليه السّلام طلب دارى . چون پيش ابو بكر رفتند ابو بكر گفت يا عباس ياد دارى كه رسول در بدايت كار نبوت ضيافتى ساخت و چهل تن از اولاد عبد المطلب حاضر كرد و به آخر گفت در ميان شما كيست كه مرا در اين كار مساعدت كند و وزير و وارث و وصى و برادر من باشد تا سه نوبت تكرار كرد هيچ كس اجابت نكرد الا على و او كودكترين جمله حاضران بود . عباس گفت تو به ياد دارى ؟ گفت آرى به ياد دارم . عباس گفت پس تو بر او ظلم كردى و وزارت و وصايت و وراثت او راست و اخوت و تو غاصبى . ابو بكر چون خفتهاى كه بيدار شود بيدار شد و گفت « نحوهم عنى » ايشان را از من دور كنيد كه با من خداع كردند و مكر و غدر و من غافل بودم . صادق عليه السّلام فرمود كه غرض على عليه السّلام و عباس آن بود كه اعلام نمايند كه اهل بيت رسول خصوصا على عليه السّلام مستحقاند مقام رسول را « 1 » . چون عباس الزام حجت كرد و ابو بكر عاجز شد از جواب تمسك به جاه كرد و گفت « نحوهم عنى » شايد كه چنين شخصى را امام عالمان سازند ، و خصومت ايشان در نعلهء رسول بود و سلاح و حجرات و زنان و باغها كه رسول به بنى هاشم داده بود . عباس قدر على عليه السّلام شناخت ليكن اعلام كرد ابو بكر را كه ظالم توئى بر وى چنان كه جبرئيل و ميكائيل بداود رفتند : إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ ( ص 20 ) و آن نه چنان بود بلكه به وجه ضرب المثل گفتند و تنبيه داود كردند كه آنچه كردى به خلاف آن بايست كردن اينجا
--> ( 1 ) - بحار الانوار 29 / 67 به نقل احتجاج طبرسى ، كه البته اسمى از امام صادق عليه السّلام و جميل بن دراج به ميان نيامده است .